تبليغاتX
دسا

 آياl در علائم حتمي هم امكان بداء وجود دارد؟
 از امام صادق(ع) مشابه اين
¡ سؤال را پرسيدند، حضرت پاسخ دادند: «بلي». خداوند متعال برنامه‌اي را كه تنظيم مي‌كند حق دارد آن را جلو يا عقب بيندازد و هر تصرفي كه صلاح ديد در آن بنمايد. خداوند متعال در قرآن كريم مي‌فرمايد: يهوديان گفتند: «دست خدا بسته است. [به آن‌ها] بگو دست خدا باز است و هر گونه بخواهد عمل مي‌كند.1» بنابراين امكان بدا براي خداوند محفوظ است. اما در عين حال از حكمت او به دور است كه پيامبر رحمت(ص)‌ و ائمة هدي(ع) با قاطعيت تمام بفرمايند: «مهدي بدون سفياني نخواهد بود» ولي ناگهان موعدش كه رسيد خداوند روي ايشان را زمين بگذارد و غير از آن عمل كند.2 البته آن‌قدر اين احتمال بداء براي اصحاب ائمه(ع) به طور جدي بيان شده بود كه راوي از حضرت مي‌پرسد مي‌ترسم در اصل ظهور حضرت بداء رخ بدهد كه ايشان جواب مي‌فرمايند:
نه ظهور وعدة الهي است و خداوند خلاف وعده‌اش عمل نمي‌كند.

 در برخيl روايات آمده كه ايرانيان قبل از ظهور با غربيان در منطقة عراق وارد جنگ مي‌شوند و در برخي روايات ديگر هم اين واقعه پس از ظهور بيان شده، كدام يك صحيح است؟
 يماني و سفياني هر دو پيش از ظهور قيام مي‌كنند و به كوفه وارد
¡ مي‌شوند. حدود يك ماه پس از ظهور حضرت، سفياني دستگير مي‌شود و در كنار درياچه طبريه، به فرمان ايشان و به دست يماني سرش بريده مي‌شود. ايرانيان از همان ابتدا در كنار حضرت هستند. عبارت «يوطئون للمهدي سلطانه» (براي حكومت مهدي(ع) زمينه‌سازي مي‌كنند) از طريق اهل سنت به ما رسيده ولي در روايات ما نقل نشده است. در عين حال خروج خراساني يا حسني از بلخ يا شهرهاي ديگر افغانستان و عبورش از ايران در احاديث ما يافته مي‌شود كه البته فقط سفياني و يماني در زمرة علايم حتمي هستند.
مرحوم آيت‌الله قزويني در كتاب المهدي(ع) من المهد الي الظهور تصريح كرده‌اند كه خراساني از علايم حتمي نيست ولي در عين حال روايتي هم نقل شده كه ورود خراساني، سفياني و يماني به كوفه در يك ماه و يك روز و يك ساعت است.

 سفياني كيست وl آيا اين كه مي‌گويند الآن در ارتش سوريه خدمت مي‌كند، راست است؟
¡ سفياني شخصي است كه در وادي يابس و در نزديكي دمشق متولد مي‌شود. نام او عثمان و نام پدرش عنبسه است. آبله‌رو، چشم زاغ، مو بور و سرخ روي، چهارشانه و قدش كمي بلندتر از حد متوسط است كه در روايات بسياري به آن تصريح شده است.
اما اين كه آيا الآن در لشكر سوريه هست يا نه، سه مستند براي آن وجود دارد:
1. مرحوم بهلول كه خودم از ايشان پرسيدم و گفتند كه او را ديده‌اند؛
2. امام موسي صدر كه به امر آيت‌الله حكيم از حافظ اسد مي‌پرسد كه آيا شخصي به نام عثمان بن عنبسه در سپاهيان شما وجود دارد؟ كه پس از جستجو مشخص مي‌شود چنين شخصي با آن اوصاف وجود دارد و خودشان نقل مي‌كردند كه او را ديده‌اند؛
3. حاج ميرزا علي آقا مقدس نامي بود كه فرزندش شيخ حسن از شاگردان مرحوم آيت‌الله العظمي مامقاني است. وي به مكه رفته بود و در مسير برگشت همراه با كاروان از فلسطين آمده بودند. شبي كه در آن جا استراحت كرده بودند، سر و صداي زيادي به گوششان رسيده بود. صبح كه از علت سر و صدا پرسيده بودند، اهالي آن جا گفته بودند كه عنبسه نامي صاحب فرزند شده كه نام فرزندش را عثمان نهاده است. او در حال وضو گرفتن بوده كه يكي از اهالي آن قبيله مي‌پرسد آيا شما شيخ محمدحسن مامقاني را مي‌شناسيد؟ گفته بود: بله. آن شخص گفته بود: درگذشت. پرسيده بود:كي؟ گفته بود: همين الآن با توجه به اين كه حدود 97 ـ 96 سال پيش آن هم در صحرا راديو، تلويزيون و ديگر ابزارهاي ارتباطي وجود نداشته اين يك خبر غيبي به شمار مي‌آيد. كه بعد هم وقتي ميرزا علي آقا به نجف برمي‌گردد مي‌بيند صحبت او مطابق واقع بوده است. قرآن كريم تعبيري دارد كه مي‌فرمايد:
إنّ الشياطين ليوحون الي اوليائهم.3
و در حقيقت شيطان‌ها به دوستان خود وحي مي‌كنند.
اين كه الآن رسم شده عده‌اي به صرف خبر دادن از امور غيبي‌اي كه مطابق واقع از آب درمي‌آيد خود را از اولياي الهي جا مي‌زنند از همين دست است و نبايد فريب بخوريم. خلاصه اين كه در آن جمع و قبيله و با آن توانايي چنين شخصي به دنيا آمده بود. اگر آن شخص الآن زنده باشد حدود 97 ـ 96 سال سن دارد و هرچند دورة ما دوره‌اي است كه مديريت و رهبري جريان‌ها چندان به سن مربوط نيست و هر كس مي‌تواند حتي با يك گوشه نشستن هم جريان‌ها را رهبري كند ولي باز با اين حال هيچ كدام از اين سه ماجرا نمي‌تواند دليل وجود سفياني وعده داده شده باشد؛ چرا كه گفته‌اند سفياني نامش، عثمان بن عنبسه است نه اين كه هر كس نامش عثمان بن عنبسه بود سفياني است. [ان شاء الله بعد ازظهور حقيقت اين امر براي ما مشخص خواهد شد و خواهيم ديد آيا اين شخص واقعاً سفياني هست يا نه.]

 چطور مي‌توان رواياتي را كه مي‌گويندl امر ظهور ناگهاني فرامي‌رسد يا خداوند امر حضرت را يك شبه اصلاح مي‌كند با روايات نشانه‌هاي ظهور جمع كرد؟
 آن كه فرموده‌اند «ظهور ناگهاني است» به
¡ معناي اين نيست كه بدون علايم باشد؛ بلكه منظور اين است كه كل حوادث كه از خروج سفياني و يماني آغاز مي‌شود ناگهاني و غيرمترقبه است. علت ناگهاني بودن ظهور هم آن است كه مردم در آن زمان انتظار ظهور را نمي‌كشند و گمان مي‌كنند كه صدها يا هزاران سال بعد ظهور اتفاق خواهد افتاد. و به همين جهت است كه واقعة ظهور را «بغتة» يا ناگهاني خوانده‌اند.

 وضعيت ايران در آستانة ظهور چگونه است وl ايرانيان چه نقشي در آن زمان و پس از ظهور خواهند داشت؟
 در زمان
¡ ائمه(ع) از ايرانيان با عنوان عجم‌ها ياد مي‌شد كه در نقشه‌هاي قديمي چاپ تركيه و ديگر كشورها ايران را با استناد به همين مطلب عجمستان مي‌خواندند. عجم يعني غير عرب. ولي عموماً براي ايران از اين واژه استفاده شده و براي ديگر اقوام كمتر اين واژه را به كار برده‌اند.
روايتي را فقط از ابن عربي ديده‌ام كه گفته اصحاب حضرت فقط عجم‌ها هستند و حتي يك نفر عرب هم در ميان آن‌ها يافته نمي‌شود. البته روايات و احاديث فراواني داريم كه مي‌گويند تعداد عرب‌ها در آن روز بسيار كم است ولي با آن تعبير فقط همان يك روايت موجود است. با توجه به رواياتي كه تعداد زيادي از اصحاب پيامبر(ص) و حضرت علي و ديگر ائمه(ع)؛ نظير سلمان، ابوذر، ابودجانه، عمار، مقداد و زراره را در زمرة اصحاب حضرت مهدي(ع) برشمرده‌اند، نمي‌توانيم به آن روايت خيلي اعتماد كنيم.
آنچه مسلم است اين‌كه در ميان ياران حضرت مهدي(ع) تعداد زيادي ايراني وجود دارد. در حديث آمده كه در كوفه چادرها را برپا مي‌كنند و عجم‌ها قرآن را به مردم مي‌آموزند.
ايرانيان پس از اسلام در ادبيات، حديث و تاريخ اسلام نقش چشم‌گيري داشته‌اند. جالب است بدانيد مؤلفان صحاح سته اكثراً ايراني هستند. البته در ميان اصحاب ائمه(ع) هم تعدادشان بسيار زياد بوده است. ولي آنچه به نقش ايرانيان در آستانة ظهور مربوط مي‌شود، مسئلة خراساني، حسني، مروزي و امثال آن‌هاست كه مثلاً حضرت گنج‌هايي در طالقان دارند كه اين گنج از جنس طلا و نقره نيست بلكه كساني هستند كه آن حضرت را به حق شناخته‌اند و جزو ياوران ايشان خواهند بود. خلاصه اين كه ايرانيان در جريان ظهور نقش دارند ولي تعدادش به آن بستگي دارد كه چه قدرش را ما بپذيريم.

 گفته شده بعضي از شخصيت‌هاي بزرگ و خواص مثلl آيت‌الله بهجت زمان ظهور را مي‌دانند و تنها عوام مردم هستند كه نمي‌دانند ظهور چه زماني اتفاق خواهد افتاد. آيا اين مطلب صحت دارد؟
 مسلماً نه. در مورد
¡ آيت‌الله بهجت دروغ‌هاي بسياري ساخته و نقل مي‌كنند. مثلاً ايشان رسمشان بر اين است كه وقتي اذان را گفتند چه وضو داشته باشند چه نه، مجدداً وضو مي‌گيرند. به همين جهت حدود بيست دقيقه بعد از اذان به مسجد مي‌آيند و نماز را اقامه مي‌كنند حالا از اين ماجرا آمده‌اند و اين دروغ را ساخته‌اند كه آيت‌الله بهجت هر روز بعد از اذان نمازش را به حضرت بقيةالله(ع) اقتدا مي‌كنند و بعد از آن به مسجد مي‌آيند و دوباره نماز مي‌خوانند.
مگر كسي كه نمازش را به حضرت اقتدا كرده مي‌تواند دوباره همان نماز را اعاده كند. هر بار كه خدمت آقازادة ايشان، علي آقا، مي‌رسيم اين مطالب را تكذيب مي‌كنند.
يكي ديگر از دروغ‌ها هم اين است كه مي‌گويند روزي ايشان در نماز افتادند و غش كردند. بعد از اين كه روي ايشان آب ريختند و ايشان را به هوش آوردند، از علت بي‌هوشي پرسيدند. آيت‌الله بهجت فرمودند كه قاتل امام زمان(ع) به دنيا آمد. آخر آقا بقيةالله(ع) كه قاتل ندارند و ايشان به مرگ طبيعي از دنيا خواهند رفت. روايت «ما منّا الامسموم او مقتول: همة ما (ائمه) يا مسموم يا كشته مي‌شويم» كه در عيون اخبار الرضا(ع) آمده، هم سند ندارد و هم شامل حضرت مهدي(ع) نمي‌شود. وقتي حضرت جهان را پر از عدل و داد مي‌كند به طوري كه از همه جا بانگ توحيد شنيده مي‌شود، چطور ممكن است يك نفر فاسد پيدا شود آن هم تا جايي كه قاتل آن حضرت باشد؟
اين حرف‌ها از كارخانه‌هاي دروغ‌سازي درآمده كه زني به نام سعيده كه ريش دارد از پشت‌بام سنگ آسيابي را روي سر حضرت مي‌اندازد و ايشان را شهيد مي‌كند. مگر الآن در خانة كسي سنگ آسياب هست كه در دوران حضرت باشد. و مثلاً كسي در خانه‌اش از آن استفاده بكند و بخواهد با كوبيدن چنين سنگي به آن سنگيني بر سر حضرت ايشان را شهيد كند. اين دروغ را به آيت‌الله بهجت هم نسبت مي‌دهند.

 لطفاًl دربارة دجال و دابةالارض توضيح مختصري بفرماييد.
 مسئلة «دابةالارض»
¡ به علائم ظهور مربوط نمي‌شود و جزء «اشراط الساعة» و علائم قيامت است كه در عالم رجعت به وقوع مي‌پيوندد.
اشراط الساعة يا علائم قيامت دو دسته‌اند: دسته‌اي پيش از ظهور حضرت مهدي(ع) اتفاق مي‌افتند و دسته‌اي پيش از وقوع قيامت. اين تعبير را بيشتر اهل سنت به كار مي‌برند. منظور از دابة الارض حضرت علي(ع) است كه پيش از قيامت مجدداً به زمين باز مي‌گردند.
دابة الارض، دخان، طلوع شمس از مغرب همگي جزء اشراط الساعة هستند.
دربارة دجال هم مسلم اين است كه جزء علائم حتمي نيست و اين كه در برخي كتاب‌ها آمده تمام روايات آن دروغ است واقعاً جسارت بزرگي بوده كه مؤلف نموده است. در چاپ جديد كتاب ارزشمند منتخب الاثر نوشتة آيت‌الله صافي گلپايگاني كه جامع‌ترين اثر دربارة آقا بقيةالله(ع) به شمار مي‌آيد احاديث دجال را به چند دستة ساختگي، مشكوك و صحيح دسته‌بندي كرده‌اند.
دجال يكي معتقدات مسلم اهل سنت است كه ما هم بدان اعتقاد داريم و مي‌گوييم كه او خواهد آمد ولي نه به آن شدت. روايات فراواني داريم كه مي‌گويند دجال مي‌آيد و حضرت مهدي(ع) به حضرت مسيح(ع) دستور مي‌دهند كه او را بكشد و در بعضي هم اين تعبير آمده كه آن حضرت خودشان او را در باب اللّد در فلسطين اشغالي مي‌كشند.

 چطور مي‌توان همة اينl احاديث را با مسائل روز تطبيق داد؟ جرا بايد از چنين تعبيرات غيرقابل فهمي براي بيان مسائل استفاده شود كه مثلاً به موشك بگويند مارهاي بالدار؟!
 شما
¡ نگاه كنيد اگر ما به 12، 13 قرن قبل برگرديم و بخواهيم دربارة موشك صحبت كنيم چه تعبيري بايد به كار ببريم؟ آيا بهتر از تعبير مار بالدار وجود دارد به خصوص كه اصلاً اين تشبيه با نوع شليك موشك خوانايي و تطابق قابل توجهي دارد. يا تعبير سوار شدن آهن روي آهن براي قطار و چيزهايي از اين دست همه مناسب آن مقطع زماني است به خصوص براي وقتي كه مخاطب هيچ تصوري از آنچه شما مي‌خواهيد بيان كنيد نداشته باشد.

 شما فرموديد ظهور امام زمان(ع) قطعاً در بيست و سوم ماه رمضانl اتفاق مي‌افتد. آيا اين سخن مصداق توقيت و تعيين وقت براي ظهور نيست؟
 خير، چون اولاً سالي براي آن تعيين نشده و ثانياً آن را معصوم(ع)
¡ فرموده‌اند. امام(ع) قسم مي‌خوردند كه حكومت او حتي هشت ماه و يك روز طول نمي‌كشد. البته اين را هم بگويم كه سفياني بعد از پنج سال درگيري بر پنج منطقه و يا سه كشور سوريه، اردن و فلسطين مسلط مي‌شود. بعد از اين ماجراها در بيست و سوم ماه رمضان حضرت ظهور مي‌كنند. اين روايت را شيخ طوسي، شيخ مفيد، شيخ طبرسي، مرحوم فضل بن شاذان نقل كرده‌اند و سند آن صحيح است.

 در روايات آمده كه مؤمنانl در زمان ظهور عقل‌هايشان كامل مي‌شود در حالي كه الآن مشتاقان ظهور و افرادي كه دوست دارند از منتظران و مؤمنان  باشند، دچار خطا و گناه ناشي از درك نكردن و نفهميدن مي‌شوند و در واقع همين گناهان آن‌ها را از ايمان دور مي‌كند. در اين باره چه بايد كرد و علاوه بر آن چه كنيم كه با وجود اين عدم ادراك‌ها دچار خطا نشويم؟
 در زمان ظهور عقل‌ها كمال فوق‌العاده‌اي پيدا مي‌كند ولي الآن،
¡ مرتبه پايين‌تر آن را مي‌توانيم مشاهده كنيم. بچه‌هاي الآن گاهي در حد افراد 30، 40 سالة حدود پنجاه سال پيش خيلي از مسائل را درك مي‌كنند. اگر در قديم ما فقط يك ابن سينا داشتيم الآن فراوانند بچه‌هاي پنج ساله‌اي كه حافظ كل قرآن هستند يا كودكان 5/3 ساله‌اي داريم كه عمده و يا كل قرآن را از بر دارند و كسي هم در دنيا منكر اين مطلب نيست. اين رشد عقلي را ما در شرايط كنوني مي‌توانيم احساس كنيم ولي بعد از ظهور، رشد هر كس بيش از چهل برابر خواهد بود. تعبير يك شبه از بنده بود والا در روايت آمده حضرت دست با‌بركت خود را بر سر شيعيان مي‌كشند و به واسطة آن عقل‌هاي مردم كامل مي‌شود.
نكتة دوم اين كه ما الآن خيلي از نيك و بدها را مي‌فهميم و مي‌دانيم كه خداوند از رگ گردن به ما نزديك‌تر است ولي باز با اين حال گناه مي‌كنيم اين امر ناشي از هواي نفس ماست و مسائل ديگري كه سواي تشخيص ندادن ما را به گناه سوق مي‌دهند.
حضرت مشغول توصيف دورة پيش از امام زمان(ع) بودند كه صدها نفر مدعي امامت مي‌شوند راوي شروع كرد به گريه كردن و به حضرت عرضه داشت كه براي مردم اين دوره گريه مي‌كنم. حضرت به روزنه‌اي اشاره كردند كه آفتاب از آن به درون مي‌تابيد و فرمودند: امر ما از اين آفتاب روشن‌تر است.
يك نفر از آقا بقيةالله(ع) پرسيد من چه كنم؟ حضرت فرمودند: كار امام زمان(ع) را بكن. يعني شما هر كاري خواستيد انجام دهيد، ببينيد اگر امام(ع) آن‌جا بود چه مي‌كرد.
آيا ما شك داريم كه خيلي از كارها و گناهان ما را حضرت انجام نمي‌دهند؟ پس چرا باز هم ما آن‌ها را مرتكب مي‌شويم؟

 شما فرموديد كه ظهور ناگهاني اتفاقl مي‌افتد و در شرايطي كه مردم فكر مي‌كنند مثلاً قرار است صد يا هزار سال بعد اتفاق بيفتد. ما كه الآن با توجه و در نظر داشتن علايم و نشانه‌ها چشم انتظار ظهور هستيم آيا خلاف اين رويه عمل مي‌كنيم؟
 خير، به هيچ وجه اين طور نيست منظور
¡ از «بغتة» كه ما گفتيم، يك حادثة غيرمنتظره است. شما الآن اگر از مردم بپرسيد امام زمان(ع) كي ظهور مي‌كنند يك دستة معدودي ممكن است جواب بدهند هيچ وقت و اصلاً منكر آن بشوند و در مقابل دستة ديگري هم بگويند شايد فردا، شايد دو، سه روزبعد و تا اين حد آماده ظهور باشند. به هر حال شيعه با اميد زنده بوده است.
از آن جا كه ما با مطالبي سر و كار داريم كه جنبة اعتقادي دارند، مرتب آن‌ها را با مراجع هماهنگ مي‌كنيم، يكي از مسائلي كه به برخي مراجع عرض كرده‌ام و پسنديده‌اند اين است كه اگر امام زمان(ع) از زمان ظهورشان خبر داشتند و مي‌دانستند كه قرار است بيش از هزار سال غيبتشان طول بكشد، حتي اگر دلشان از پولاد بود باز اين دل آب مي‌شد. به عبارت ديگر خود حضرت هم زمان ظهورشان را نمي‌دانند. ما چون اميدواريم كه همچنان زنده هستيم هزاران كار را شروع مي‌كنيم. اگر دكترها به كسي بگويند كه تو سرطان داري و زنده نمي‌ماني آيا باز هم همين طور عمل خواهد كرد؟ ما با اين اميد زنده هستيم و از خدا بخواهيم كه اين اميد را به تحقق برساند ان‌شاءالله.

 مي‌گويند بهl تأخير افتادن ظهور به اين علت است كه هنوز تعداد 313 يار مخلص آن حضرت كامل نشده است؛ نظر شما در اين رابطه چيست؟
 در برخي احاديث به اين معنا اشاره
¡ شده مثلاً درماجراي جزيره خضرا، سيد شمس‌الدين مي‌گويد از اين تعداد 300 نفر آماده‌اند و 13 تاي ديگر هنوز زنده مانده‌اند و معناي اين حديث اين نيست كه تا 313 يار حضرت كامل شد ايشان ظهور مي‌كنند به علاوه كه ما در اين گونه احاديث توقف كرده‌ايم كه آيا صحيح است يا خير، چون خود ائمه(ع) به ما ياد داده‌اند و راهنمايي كرده‌اند كه اگر ما احساس اضطرار بكنيم و همه با هم متضرعانه دست به سوي خدا بلند كنيم و از او ظهور حضرت را طلب نماييم قطعاً اين واقعه اتفاق مي‌افتد. روايت شده كه بني‌اسراييل با دعا و تضرع 170 سال عقابشان كم شد و شما هم با دعا و تضرع مي‌توانيد مدت غيبت امام زمان(ع) را كم كنيد. اصلاً علت اساسي تأخير در ظهور حضرت گناهان ماست و ما با تقوا و دعا مي‌توانيم ظهور را جلو بيندازيم.

 در نشستl قبلي حجت‌الاسلام كوراني فرمودند: منظور از بعضي از تعابيري كه در روايات آمده؛ نظير سوار شدن بر ابرها و امثال آن تكنولوژي امروزي نيست و همگي جزء معجزات امام(ع) هستند. دربارة جنگ كردن با شمشير و اين موضوع نظر شما چيست؟
 آنچه
¡ دربارة عصر ظهور به مارسيده اين است كه در آن دوران هيچ نابينايي روي زمين باقي نمي‌ماند. بعضي از ياران حضرت سوار ابرها مي‌شوند و صحبت ايشان را همة دنيا مي‌شنوند. قدر مسلم اين روايات همان چيزي است كه بيان شده ولي اين كه آيا علم بشري اين قدر پيشرفت مي‌كند و مثلاً ياران با بالگرد و هواپيما جابه‌جا مي‌شوند و صحبت‌هاي حضرت به وسيلة ماهواره و وسايلي از اين دست مخابره مي‌شود و يا اين كه معجزه ايشان است در روايات بيان نشده و ما نمي‌توانيم نظر قطعي بدهيم. البته بعضي جاها مسلماً معجزه و امري خارق‌العاده است؛ مثلاً دربارة بانگ آسماني گفته شده كه همه آن را مي‌شنوند، خوابيده بيدار مي‌شود فرد نشسته مي‌ايستد و... در صورتي كه اگر بنا باشد اين مطلب با ماهواره مخابره شود لازم است من، بيدار و در مقابل دستگاه نشسته باشم و در غير اين صورت ممكن نيست مطلب را دريافت كنم.
دربارة شمشير هم بايد خدمتتان عرض كنم استفاده از وسايل كشتار جمعي با اصل هدايت مردم سازگار نيست و حضرت مسلماً از اين وسايل استفاده نمي‌كنند. ولي اين كه چطور اين وسايل خنثي مي‌شوند به هر حال الآن هر سلاحي كه ساخته مي‌شود بلافاصله بعدش خنثي كنندة آن را هم مي‌سازند طبيعتاً حضرت هم اين دانش را دارند و هم دانش مافوق آن را و به همين جهت به راحتي مي‌توانند همه اين سلاح‌ها را خنثي كننند. در آية «واعدّوا لهم ما استطعتم من قوّة...؛ و هرچه در توان داريد، از نيرو و اسب‌هاي آماده بسيج كنيد.»4 منظور هر نوع سلاحي است كه بتوان با آن در مقابل كفار و مشركان ايستاد ولي در مورد آقا بقيةالله(ع) اين نيرو فقط شامل شمشير مي‌شود و هر كس بناست كشته شود با شمشير مي‌ميرد. خيلي از بزرگان فرموده‌اند اين شمشير نمادين است و حضرت از آن استفاده نمي‌كند ما هم معتقديم كه نمادين است ولي در عين حال از آن وسايل هم استفاده نمي‌كنند.


پي‌نوشت‌ها:
1. سورة مائده (5)، آية 64.
2. به عبارت ديگر بهتر است بگوييم قطعيتي كه در روايات براي علائم حتمي بيان شده ناشي از علم معصومين(ع) به خواست و مشيت الهي است و يقين آن‌ها ناشي از علم به لوح محفوظ است و آنچه كه احتمال بداء در آن وجود دارد مواردي است كه در لوح محو و اثبات مندرج گشته‌اند.
3. سورة انعام (6)، آية 121.
4. سورة انفال (8)، آية 60: و هرچه در توان داريد از نيرو و اسب‌هاي آماده بسيج كنيد...


ماهنامه موعود شماره 70
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:7 توسط دلسوختگان اهل بییت(ع) |

هروقت فرصت پيدا مي‌شد مشاعره مي‌کرديم مشاعره که چه عرض کنم هرچه به دهانمان مي‌رسيد مي‌گفتيم اينقدر که چيزي گفته باشيم از کتاب درسي مدرسه، از خودمان، از شعارهاي انقلاب لنگه به لنگه، با وزن و بي‌وزن حرف مفت اگر کسي چيزي مي‌گفت و در ادامه در مي‌ماند،‌ بلافاصله ديگران تکميل‌اش مي‌کردند البته هر طور که مي‌خواستند! يکي مي‌گفت:«روزي ز سر سنگ عقابي به هوا خواست»، ديگري اضافه مي‌کرد :‌از مرد عراقي دوسيگار هما خواست، يکي مي‌گفت : «جواني کجايي که يادت کنم»، نفر بعد ادامه مي‌داد:« تلمبه بگيرم و بادت کنم

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:35 توسط دلسوختگان اهل بییت(ع) |

مقاله فرزند شهید سرلشکر بروجردی :
ما خط شکنان جبهه ایثاریم ترکش خور غم از آتش دیداریم
تا پاتک باطل نزند ضربه به ما در برج نگهبانی حق بیداریم
بسم الله الرحمن الرحیم
لاحول ولاقوه الا بالله العلی العظیم.
سلام من به مسیح کردستان، به منجی کردستان، به شهیدی که آوای ملکوتیش هنوز هم در کوه‌های سر به فلک کشیده و کوچه‌های غریب کردستان طنین‌انداز است. پدرجان تو را بهشتی سپاه نام نهاده اند. هرچند که با تو نبوده‌ام ولی تو را مظلومیت شناختم. مظلومیتی که بوی غربت می‌دهد و شاید علت این همه مظلومیت را بتوان در کردستان و مردمان مظلومش جستجو کرد. سالهاست که یارانت همه از تو می‌گویند، از بزرگی تو، از اخلاص تو، از ایمان تو، امروز حتی سنگ‌ها هم از تو می‌گویند. شاید آنها همه نغمه‌های عارفانه جویبار را شنیده باشند. جویباری که در گذر تاریخ بود. من امروز پس از چهارده سال با دیدن گوشه‌ای از آینه تمام نمای اخلاص تو به بزرگی تو پی برده‌ام. چرا که امروز دنیا را برای تو کوچک می‌یابم و ایمان دارم که شهادت با تمام ابعادش در مقابل عظمت تو ناچیز است. امروز عاشقان، حسرت دنیای شما را می‌خورند. دنیایی که دنیای عشق است. عشقی که بوی معرفت، بوی خون، بوی ایثار و بوی شهادت می‌دهد. پدرجالن تو عشق را برای من تفسیر کردی، تو اخلاص را برای من ترسیم کردی، گفتی که دل فقط خانه خداست. پدرجان به حقیقت، تو در زندگی برای من بهترین استاد بوده‌ای. استادی که به من بهترین درس‌های زندگی را داده است. استادی که مرا در مکتب شهادت تربیت کرده است. پدرجان می‌خواهم از تو بگویم ولی زبانم قاصر است. دعا کن خدای متعال به من لسانی برنده‌تر از شمشیر عنایت فرماید تا با آن بتوانم تمام پرده‌های نفاق را پاره کنم. ای استاد مهربانم، من پیام‌آور خون شما شهدای انقلاب هستم. پیام‌آور خون سی‌وشش هزار شهید استان تهران؛ همان بسیجیان پابرهنه، همانهایی که با نثار خون پاک خود درخت انقلاب را آبیاری کرده‌اند. همان عاشقانی که با نثار خون پاک خود اسلامی تازه را به ما هدیه‌ کرده‌اند. آنهایی که قلبشان به عشق امام می‌تپید. ای استاد مهربانم تو به من درس ولایت دادی. تو به من درس‌های زندگی دادی ولی افسوس که قلب من تحمل شنیدن درس‌های ملکوتی تو را ندارد. پدرجان دعا کن درب شهادت باز شود. چراکه همه آنهایی که زمانی شیر میدان‌های نبرد و پیر جبهه‌های جنگ بوده‌اند از خدا طلب ادامه راه تو را می‌کنند. پدرجان نام تو تا ابد در صفحه خونبار تاریخ انقلاب زنده است و هنوز هم کردستان مردمان مظلومش با دم مسیحایی تو زنده‌اند هنوز هم لبخندهای عرفانی تو بر دل‌های سخت سنگ‌ها نقش بسته است. آری هنوز هم لبخندهای عرفانی تو بر دل‌های سخت سنگ‌ها نقش بسته است. آری هنوز هم کردستان بودی تو را می‌دهد؛ بوی مظلومیت تو، بوی غربت تو، بوی اخلاق تو و من امروز افتخار می‌کنم که فرزند مسیح کردستان هستم.


مقاله سردار هاشمی درباره شهید بروجردی:
پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی و چند روز پس از شروع غائله کردستان با تنی چند از دوستان وارد کرمانشاه شدیم. اخبار درگیری در منطقه کردستان و نواحی اورامانات بویژه شهرسان پاوه سینه به سینه ردوبدل و از طریق رادیو پیگیری می‌شد. تصور ما این بود که چند روزی در آنجا می‌مانیم و ماجرا تمام می‌شود و به تهران برمی‌گردیم. در محیطی که بعدها به نام ستاد پشتیبانی منطقه 7 نامگذاری شد، با دوستان در حال قدم زدن بودیم. شخصی با لباس سپاه، پوتین پوشیده، مرتب با قامتی رشید، چهره‌ای نورانی با موی سر و محاسنی نسبتاً بلند و کمی خاک‌آلوده وارد شد. قبل از اینکه ما او را ببینیم، دیگران به دور او حلقه زده‌ بودند. ما هم آن حلقه را فشرده‌تر کردیم. آن مرد در میان آن حلقه پر از احساسات کسی به جز محمد بروجردی نبود. او با آشنا و غریبه روبوسی و خوش و بش کرد. گویی با همه از سال‌ها قبل آشنا بود. ما هم که به او سلام کردیم، یک یک را در آغوش گرفت و احوالپرسی گرمی کرد.
مدت زمانی در محوطه با بعضی از دره‌های فرماندهی قدم زنان درباره مشکلات منطقه صحبت کرد. نگاه تازه واردان به هر طرف که می‌رفت او را تعقیب می‌کرد و هر لحظه که می‌گذشت بیشتر مجذوب او می‌شدند.
نمی‌دانم این تعبیر از چه کسی است، متعلق به هرکس هست، بسیار زیبا گفته است که «او مانند عیسی مسیح بود». احساس ما این بود که عرصه‌های ایمان و عمل صالح در وجودش موج می‌زد.
آنقدر جذابیت او فوق‌العده بود که بعدها در مقابل سؤال (چه عاملی بیش از هر چیز شما را تحت‌تأثیر قرار داد تا در کردستان محروم خدمت کنید؟) می‌گفتیم، وجود پرمعنویت و شخصیت برجسته‌ای مانند محمد بروجری، نمی‌دانستیم او را چگونه ارزیابی کنیم؟ گاهی وقتها در زندگی انسان اتفاق می‌افتد که در اولین دیدار با کسی شیفته اخلاق و رفتار آن فرد می‌گردد و یا بالاتر بگویم آدمی احساس می‌کند عاشق اوست، بدون اینکه در گذشته با آن شخص کوچکترین سابقه‌ای داشته باشد و شهید بروجردی از این نمونه اشخاص بود، معیارهای او در مورد فضایل افراد معمولی در حد خارق‌العاده‌ای زیاد بود. می‌توان از او به عنوان جاذبترین فرمانده سپاه نام برد.
زمانی که فرمانده غرب شد، کردستان در کوران اشغال مخالفان و معاندان و گروه‌کهای مسلح علیه نظام به سر می‌برد. موقعیت سراسر آشفته کردستان می‌توانست هر انسان مقتدری را از پای درآورد و او معجزه‌اسا با پایمردی و مقاومت وصف‌ناپذیری هم خود ایستادگی کرد و هم دیگران به واسطه این اسطوره ایمان و تقوی ایستادند و منطقه را با مشقت فراوان از لوث وجود ضد انقلاب پاک کردند.
کردستان، وضعیت حساس و وخیم خود را می‌گذراند. هر روز شاهد اعلام موجودیت یک گروه مسلح و مخالف نظام نوپای جمهوری اسلامی بودیم. حمایت‌های استکبار جهانی و غرب از این گروهک‌ها، ائتلاف آنها در مقاطع مختلف و تشکیل جبهه واحد در مقابل نظام اسلامی، بازیچه قراردادن نظریات روحانیون اهل تسنن و تحمیل آن بر مردم مظلوم کرد در جهت کسب اهداف شوم خود با نقاب‌های شوم چپ و راست و تشکیل احزاب مختلف مانند حزب دمکرات، کومله، خبات و گروهک‌های هاجر مدعی حکومت‌های کمونیستی و دمکراتیک با نامه‌های راه کارگر، رنجبران، آهنگر، چلنگر، لیبرال و سازمان منافقین با چهره‌های خشن و نفاق، و صدها چهره آشکار و پنهان، که هر کدام جداگانه شعار فریبنده خودمختاری و کردستان آزاد را سرلوحه فعالیت خود قرار داده و به اصطلاح مبارزات خود را بر این اساس پایه‌گذاری کرده بودند. در برابر ما صف‌آرایی کردند. هیچ روزی را در کردسان بدون حادثه مهم نمی‌گذراندیم، مین‌گذاری ، راهبندان، آدم‌ربایی، حمله به شهر و روستا و پایگاه‌های نظامی، غارت پادگان‌های ارتش، سازمان‌ها، ادارات و اساساً هیچ مقطعه بدون تقدیم عزیزی و شهدای والامقامی در این مسیر، چه از مردم بودمی کردستان و یا عزیزان مهاجر فی‌سبیل‌الله از اقصی نقاط کشور بر ما نمی‌گذشت.
گروه‌های سرکوبگر ضدانقلاب سر برآورده بعد از پیدایش هر انقلابی، عرصه را برای مردم به گونه‌ای تنگ کرده بودند که وقتی در شهرهای کردستان قدم می‌زدی، فراگیری دلمردگی مردم، افسردگی، بی‌روح بودن و تا حد پریشانی فرسوده‌شدن مردم کرد را در رویارویی با فشارهای ضدانقلاب بی رحم احساس می‌کردی.
مجموعاً عملکرد گروهک‌ها زمینه تجزیه کردستان از ایران اسلامی را برای استکبار جهانی فراهم ساخته بود. هر روز دامنه این بحران توسط استکبار غرب وسیعتر می‌شد. در برابر چنین بحران وسیعی شهید بروجردی اعتقاد داشت که آنچه از عهده هرکس ساخته است باید به نفع مردم کردستان خالصانه انجام دهد و خود او از این اعتقاد چیزی کم نمی‌گذاشت. او از ضربه ویرانگری که غائله کردستان بر پیکره جمهوری اسلامی وارد کرده بود آگاه بود و واقعگرایانه حرکت می‌کند و به عنوان فرمانده ارشد منطقه‌ای که نسل‌ها قربانی سلطه خان‌های جاه‌طلب بود با آنها همدردی می‌کرد و برای انزجار از دخالت گروهک‌ها در مسائل داخلی مردم کردستان حساسیت خاصی از خود نشان می‌داد. او گامهای پرشوری برای اصلاح آن منطقه برداشت. بروجردی یکی از مهمترین فرماندهان عصر انقلاب ماست.
موفقیت‌های شگفت‌آور در برابر بحران وسیعی که استکبار در منطقه به وجود آورده بود ناشی از صبر و حلم و توانایی‌های خارق‌العاده شهید بروجردی بود. درباره مسائل کردستان موضعی سخت و منطقی داشت و تحمل هرگونه رنج و مشقت را در این مسیر بر خود هموار کرده بود. با قدرت از نظریات خود که مطمئناً ولایتی بود، دفاع می‌کرد. او مقتدر و فوق‌العاده متواضعانه و باهوش بود. همه برادران سپاه و ارتش به او احترام می‌گذاشتند. ابتکار عمل‌های مثبت او در جهت امنیت واقعی منطقه، رشد حرکت وسیع ضدانقلاب مسلح را کند می‌کرد. عمده‌ترین ابتکار عمل او در برابر ده ها گروهک‌ مسلح، که بحرانی عظیم در جهت تضعیف حکومت مرکزی و نهایتاً براندازی را هدایت می‌کردند، تأسیس سازمان پیشمرگان کرد مسلمان بود که با سازماندهی آنها توانست صف مردم را از صف ضد انقلاب جدا، و با آنها به مصداق بارز «اشداء علی الکفار رحماء بینهم» برخورد کند.
عامل قدرت نظامی او در منطقه رفتار و اخلاق نیک او بود. با اراده‌ای آهنین و مدیریتی کم نظیر نه تنها توان رزمی موجود در بخش وسیعی از منطقه را مبدل به توان رزمی سازمان یافته کرد، بلکه طراح سیاست‌های فرهنگی نیز بود. درست است که بروجردی با چهره نظامی وارد منطقه شد ولی لزوم استقرار امنیت را صرفاً نظامی نمی دید و به لحاظ احترامی که برای مردم کرد قائل بود به فکر رفاه و امنیت آنان بود از راه‌های سیاسی و فرهنگی نقش‌آفرینی می‌کرد.
بروجردی هوشیارانه متوجه ضرورت تحول فرهنگی در منطقه بحرانزده کردستان بود و تفکرات تازه‌ای را سرسختانه در مردم و نیروهای خودی تبلیغ می‌کرد و برای ایجاد تحول پایه‌های آن سامان در بعد فرهنگی نسل تازه‌ای از فرماندهان جوانتر را پرورش داد تا بعد از او مسئولیت بپذیرند و دیدگاه‌های روشن جمهوری اسلامی ایران را تحت رهبری‌های امام خمینی(ره) پیاده کنند. شاید باور نداشته باشید بیشتر جلسات او در تدابیر امنیت منطقه درباره مسائل فرهنگی دور می‌زد. علاقه‌مند بود در سایه وحدت اسلامی، مردم کرد به رفاه عظیم اجتماعی برسند و مردم کردستان به تفکرات صادقانه و مخلصانه این سرباز فداکار امام زمان (عج) پی برده و صمیمانه به او علاقه‌مند بودند. او نیز پیوندی قلبی و عمیقی با مردم مستضعف کرد داشت. آنقدر شوق دیدار مردم کردستان را داشت که وقتی منطقه را برای شرکت در جلسات و سمینار ترک می‌کرد، زودتر از همه فرماندهان به حوزه مأموریت خود باز می‌گشت. گویا هیچ‌وقت علاقه‌مند نبود در هیچ وضعیتی کردستان را ترک کند.
او هدایتگری بود که در بالابردن سطح دانش و بینش با فرماندهان زیر دست عمیقاً ممتاز عمل می‌کرد اگرچه در غالب و چهارچوب خاصی نبود، ولی شیوه‌ای عمل می‌کرد؛ که می‌توان گفت نبوغی تشکل یافته و یا بهتر بگویم هنرمندانه. به همین دلیل او موفقترین فرماندهی بود که توانست فرماندهان لایقی برای سپاه اسلام تربیت کند؛ اگر چه شهادت زودرس او مهلت نداد تا فضیلت‌های برجسته‌اش بیشتر برای آیندگان، تاریخ‌ساز شود اما عمر کوتاه و فوق‌العاده پربرکتش نتیجه بخش، نقش‌آفرینی عمده او در رشد و پویا کردن منطه بزرگ کردستان و هدایت جنگ هشت ساله به وسیله فرماندهان تربیت یافته این مرد بزرگ گردید.
در این بخش از این نوشته، بیان یکی از خاطرات شهید بروجردی، که بیانگر تقوی و استقامت اوست، خالی از لطف نیست. در یکی از روزهای سخت کردستان حدود نیمه‌شب متوجه شدم خودرو شهید بروجردی در پارکینگ ستاد فرماندهی منطقه 7 پارک کرد. من بیدار بودم. وارد راهرو شد. از اتاق بیرون رفتم تا به او سلام کنم و خسته نباشید بگویم. دیدم سر و رویش مانند همیشه خاک آلود است و طبق معمول جواب سلام مرا به گرمی داد. بلافاصله حمام کرد. ساعت حدود یک و نیم شب بود. منتظر ماندم تا از حمام بیرون آمد. گفتم برادر بروجری با بنده فرمایشی ندارید؟ گفت: صبر کن با هم یک دست پینگ‌پنگ بازی کنیم، بعد بخوابیم. گفتم این وقت شب! گفت: چه اشکالی دارد؟ گفتم: خسته‌اید و به استراحت نیاز دارید، گفت: بعد از بازی می‌خوابم. خوب یادم هست که آن شب بازی 18-21 به نفع بروجردی تمام شد. در ورزش هم تبحر لازم را داشت و گاهگاهی که مجال پیدا می‌کرد با تمام مشغله‌ای که داشت به ورزش والیبال و فوتبال هم می‌پرداخت. بعد از بازی پینگ پنگ، آن شب خوابم نبرد. او را در اتاق تعقیب کردم، دیدم، این مرد بزرگ تمام روز را در مأموریت‌های سنگین و جلسات گذرانده و در این ساعت شب به نماز شب ایستاده و با خدای خود راز و نیاز می‌کند. ساعت 5 صبح بیدار شدم برای نماز صبح، متوجه شدم بروجردی نماز صبح را خوانده و ستاد را به قصد مأموریت ترک گفته است.
او از کسانی نبود که زندگی آرام و بدون حادثه‌ای را برگزیند و در هدایت جنگ کردستان همیشه در محاصره بود در اضطراب و خطر. با به کار بردن یک جمله کوتاه و زیبا که تکیه کلامش بود «به لطف خدای بزرگ» موفقیت و پیروزی به دست می‌آورد. در یک جمله باید بگویم وجود و حضور محمد بروجردی در منطقه وسیعی از محرومیت‌های فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و نظامی در واقع بذر معنویت و خدمت در سکوت را در قلمرو فرزندان این آب و خاک رشد داد.
هیچ دگرگونی، اعتقاد او را نسبت به آرمان های انقلاب سست نمی کرد. اگر می‌خواستند از کسی یا گروهی در غیاب آنها حرفی به میان آورند که به شخصیت‌ آنها خدشه‌ای وارد شود بسیار ناراحت می‌شد و قبل از اینکه حرف طرف تمام شود و یا بگذارد نام کسی به میان آید و یا به اصطلاح غیبتی صورت گیرد با لحنی ملایم و تأثیر‌گذار می‌گفت: «برادران سعی نکنید ذهن مرا نسبت به دیگران خراب کنید» و با این جمله زیبا و خداپسندانه در همان لحظه به تمام مشکلات درونی و شخصی پاسداران پایان می‌داد و به احیای نزدیک روابط کاری بین برادران می‌پرداخت.
از دیگر ویژگی‌های ممتاز او می‌توان از قلب رئوف و سرشار از عطوفت حتی نسبت به معاندان با نظام نام برد.
او معمولاً جمعه بعدازظهرها به زندانیان و توابین و گروهک‌های ملحد سرکشی می‌کرد و ساعت‌ها با آنها به صحبت می‌نشست و آنها را هدایت می‌کرد. دوست داشت دعای کمیل را به تنهایی بخواند و زمزمه کند. دیده می‌شد قرآن را در اتاقش به تنهایی باز می کند و دقایق زیادی روی آیات تفکر می کرد. به شعر و شاعری علاقه‌مند بود و اشعار عرفانی زیادی را از مولانا و حافظ و دیگر شعرای بزرگ حفظ بود و در فرصت مناسب به خواندن اشعار نیز می‌پرداخت.
به هیچ وجه و به هیچ عنوان حاضر نمی‌شد برای کسی اسباب زحمت شود. به همین دلیل معمولاً تنها رانندگی می‌کرد و دوستان با خواهش و تمنا از او درخواست می‌کردند با توجه به حجم کارش رانندگی او را به عهده بگیرند و کمتر می‌پذیرفت.
از قرار گرفتن پشت دوربین، مصاحبه و هیاهوی تبلیغاتی بشدت پرهیز می‌کرد تا مبادا خودش مطرح شود و همه افعالش برای خدا و حقیقتاً مصداق کامل حدیث «کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم» بود.
شهید بروجردی در پرتو دین اسلام و مکتب ولایت تربیت یافته و در سراسر زندگی مبارزاتیش در تربیت روح و تقویت اراده و تعدیل غرایز و داشتن ایمان و معرفت پرتوفیق و با استقامت بود و زندگی کاملاً زاهدانه و تأثیر گذار بر روح و جان دوستان خود را گذراند. خدایش او را در اعلا علیین با اولیای خود و جد بزرگوارش پیامبر (ص) محشور گردان.
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:9 توسط دلسوختگان اهل بییت(ع) |

شهدا حضور دارند

 ( از زبان همسر شهید عبدالحسین برونسی ) >>>> تمام وسیله مربوط به جهیزیه دخترمان را خریده بودم ، بارها بر انداز کردم که چیزی کم نباشد . به نظر خودم تکمیل بود . شب خواب دیدم حاج اقا وارد خانه شدند و از پله ها بالا امدند . یکی از لوازم ضروری جهیزیه دستشان بود . گفتند : این را بگیر و بگذار روی جهیزیه . صبح که از خواب بیدار شدم و جهیزیه را بررسی کردم دیدم همان تکه کم است . از این خواب متوجه شدم که ایشان مشرف بر زندگی ما هستند .

معرفی کتاب شهیدبرونسی

 

کتابی را که حتی مقام معظم رهبری بر خواندن آن تاکید دارند.خاک  های نرم کوشک نویسنده سعید عاکف است .داستان هایی شیرین و مهیج شامل خاطرات اسارت زندگانی و..است.توصیه می کنم بخوانید. . .

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 21:25 توسط دلسوختگان اهل بییت(ع) |

در اواخر سال 1382 يا کاروان دانشجويي براي زيارت و بازديد به اروند کنار منطقه عملياتي والفجر 8 آمده بودند ...
در ميان آنها دختر شهيدي که پدرش در عمليات والفجر 8 در منطقه فاو به شهادت رسيده بود نيز حضور داشت ...
وقتي چشم فرزند شهيد به عکس پدرش افتاد پاي عکس نشسته و شروع به گريه کردن کرد ...
در همين حال يکي از همسنگران پدرش که به عنوان راوي در آنجا حضور داشت متوجه دختر شهيد شد و سراسيمه خود به من رساند و گفت : ...
فرزند شهيد کهنسال پاي عکس پدرش نشسته و به شدت گريه مي کند ...
به اتفاق آن همسنگر شهيد از داخل حسينه صحرائي به سمت فرزند شهيد حرکت کرديم ...
چند قدم مانده بود که با ايشان برسيم مرا شناخت و گفت : ...
خواهش مي کنم جلو نياييد ...
بگذاريد به حال خودم باشم ...
زماني که بابام شهيد شد من يک ساله بودم ... و الآن هجده ساله ام ...
به اندازه هفده سال با بابام حرف دارم ...
ما متأثر شديم و همانجا نشستيم ...و تمام کساني که درآنجا حضور داشتند به گريه افتادند ...
بعد از 15 دقيقه به خدمت ايشان رسيدم ضمن سلام و احوال پرسي گفتم : ...

 

عمو جان ... !
               به مهماني بابا خوش آمدي ...
                                                بابا الآن زنده ... حاضر و ناظرند ...

 

فرزند شهيد گفت : ...
             وقتي مي خواستم به اروند بيايم با مادرم تماس گرفتم تا او را در جريان اين سفر بگذارم ...
وقتي مادرم گوشي را برداشت گفت : ...
                                          دخترم ... !
                                                  من از سفرت اطلاع داشتم ... ؟!
پرسيدم چه طورمادر ... ؟!
پاسخ داد : ...
         ديشب بابات به خوابم آمد و گفت : ...
                                          دخترم داره مياد پيش من ... 
       
راوی عشق ...
رمضان نژاد – احمدي
لشکر 25 کربلا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 7:23 توسط دلسوختگان اهل بییت(ع) |

روزها رازهايي در سينه دارند كه تقديم روشن بينان مي شود. آنهايي كه چشم هاي خود را به روشنايي مي بندند توانايي نگريستن به خورشيد بر آمده روز را ندارند. رازدانان روزها  از حادثه ها عبرت مي آموزند و بر واقعه ها با ديده تعبير مي نگرند، آيات نيك را شاكرند و بر نشانه هاي هيبت و عسرت صابر. زيرا شكر به فراخي و صبر به تنگي نشان خردمندي است. عاشورا، دهم ماه محرم، روز پيروزي خون بر شمشير است. غلبه فرياد مظلوم بر عربده كشي ظالم تا بن دندان مسلح پيروزي و نصرتي كه هلهله كنان كوفي و شامي آن را با چشمان بسته به آفتاب خود نديدند و از بالاي نيزه بردن آفتاب شادمان و خرسند شدند، در حالي كه نمي دانستند با خود رايت پيروزي حسين شهيد (ع) را به دوش مي كشند و با هلهله خويش كوس رسوايي خود را بر كوي و برزن مي زنند. امروز، تاريخ پيروزي حسين بن علي (ع) را به گواهي نشسته است، پيروزيي كه از بستر جهاد و متن خون شكوفا شد و آرمانهاي والاي او را با جريان تاريخ نسل به نسل بشري واگويه كرد.
حماسه‌ي عاشورا
سرفصل عشق و شور و عرفان بزرگ مردان الهي و نشان آفرينش عزت و اقتدار و آرمان گرايي بزرگ زناني است كه حيات اسلام ناب محمدي (ص) و آزادگي و آزادي را امداد جاودانه پايمردي و استقامت خود ساخته اند، نهضت حسيني و انقلاب فياض و جوشان عاشورا يك بعثت بدون وحي و شكفتن گلبانگ توحيد در چكاچك شمشير بر بلنداي سر نيزه هاست، ‌كربلا عرصه انفجار نور و ظهور حماسه از يك سو و تبلور قساوت و حد اعلاي فاجعه از طرف ديگر است و نينوا سرزميني بي مانند براي نمايش تمامي عشق بر پرده هستي است،‌ واضح است كه دايره آفرينش را بي كربلا وجودي نيست منظومه معارف عارفان و سير سالكان الي الله و جهاد مجاهدين في الله و مجاهده عالمان في سبيل الله را بي حسين (ع) و زينب در باغ خاطر نمي توان گذراند. به راستي اگر معمار ازل در خزانه خارج از وصف آفرينش، گوهري چون حسين (ع) و مرواريدي چون زينب (س) نداشت، كار كدامين نبي به كمال مي رسيد و راه كدامين رسول به نهايت پيوند مي خورد؟ حسين و عاشورا و زينب ناموس دهر و باعث بقاي هستي و تداوم راه پاكان و صالحان براي هميشه تاريخ بشر هستند، از پيامبران اولوالعزم تا مردمان عادي همه در جستجو و رهپوي مردان و زنان روزگار و سرزميني هستند كه پرچم هدايتشان در دستهاي استوار زينب (س) و نهال آرزويشان در چشمه سار هميشه جوشان حسين (ع) استقرار يافته و نور خود را در چهره‌ي گلگون عاشورا به نظاره مي نشينند.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 22:53 توسط دلسوختگان اهل بییت(ع) |

نماز اول وقت

شهيد مهدي زين الدين به نماز اول وقت بسيار اهميت مي داد. پس از شهادتش يكي از برادران در عالم رويا ديد كه آقا مهدي مشغول زيارت خانه خداست.عده اي هم به دنبالش بودند.

پرسيده بود: شما اينجا چه مي كنيد؟ گفته بود: به خاطر نمازهاي اول وقت كه خواندم در اينجا فرماندهي اينها را به من واگذار كردند.


اخوي مواظب خودت باش

تازه از بيمارستان بيرون آمده بودم.وقتي به منطقه برگشتم بچه ها تپه اي را گرفته بودند.يكي از بچه ها گفت:فرمانده لشكر دستور داده كسي روي خط الرأس نرود.

شب همانطور با لباس شخصي خوابيدم.صبح خواب آلود وخمار از سنگربيرون زدم. آفتاب حسابي پهن شده بود. ...ناگهان چشمم به جواني كم سن و سال افتاد.كلاه سبز كاموايي سرش بود و لباس زرد كره اي تنش.با دوربين روي درختي در خط الرأس مشغول ديده باني بود.

اين را كه ديدم انگار با پتك زده باشند روي سرم.سرش داد كشيدم"آهاي تو خجالت نمي كشي؟بيا پايين ببينم."

يكباره دست از كار كشيد نگاهم كرد. يك نگاه پرمعنا.گفت:چيه اخوي؟گفتم: مي خواهي خودت را به دشمن نشان دهي؟ نمي گويي با اين كار جان چند نفر به خطر مي افته؟! هر كاره اي كه هستي باش مگر برادر زين الدين دستور نداده كسي روي خط الرأس نرود؟! تو رفتي آن بالا چكار؟!

     

گفت:خيلي عصباني هستي؟! گفتم بايد هم باشم.۱۸۰نفر بوديم همه شهيد شدند ...تأمل نكرد و گفت:از كدام گرداني؟ گفتم گردان ضد زره گفت: جرو همان ده پانزده نفري كه......

گفتم شلوغ بازي در نياور بيا پايين اگر هم كاري باشد بچه هاي اطلاعات عمليات خودشان انجام مي دهند.

سرو صدا كه بالا گرفت بچه هاي ديگر هم از سنگر بيرون زدند همين كه از درخت پايين آمد يكي از بچه هاي قم شروع به بوسيدن او و ابراز محبت كرد.بعد خودش آمد طرفم پيشاني ام را بوسيدو گفت خسته نباشيد بچه هاي شما خوب عمل كردند.وقتي خواست برود دستم را محكم فشرد و با خنده گفت: اخوي مواظب خودت باش.من هم با حالت تمسخر گفتم: بهتره شما مواظب خودت باشي او هم خنده اي كرد و رفت.

وقتي او رفت به آن برادر قمي گفتم : او كه بود كه بوسيديش؟گفت: نفهميدي:! گفتم: نه! گفت : آقا مهدي بود كه هرچي از دهانت درآمد به او گفتي!

نا باورانه دنبالش دويدم اما رفته بود هر وقت ياد اين صحنه مي افتم احساس مي كنم كه در برابر كوهي از صبر و با يك قله شرم بر دوشم هستم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 18:16 توسط دلسوختگان اهل بییت(ع) |