تبليغاتX
دسا

خاک وخاطره(1)

این بار من شهید می‌شوم

بعد از سفر آخر به مشهد كه خود جریان مفصلی دارد، روزی ابن یامین مرا به اتاقش برد و گفت:

ـ «من دیشب خواب جالبی دیدم، اگر قولی می‌دهی كه در جایی نقل نكنی برایت تعریف كنم.»

من قول دادم و او برایم تعریف كرد:

خواب دیدم خودم را روی پای امام خمینی انداخته‌ام و با گریه به او می‌گویم من هنوز پاك نیستم چون خدا مرا نمی‌خواهد. تو از خداوند بخواه كه مرا پاك كند و پیش خود ببرد. بعد از گریه‌های من حضرت امام خمینی (ره) بازوهای مرا گرفته و به طرف آسمان بلند كرد و گفت:

ـ پسرم تو پاكی، این جمله را چند بار تكرار كرد.

وقتی خوابش را تعریف كرد با اطمینان كامل به من گفت:

«من این بار شهید می‌شوم؛ تو هم این مطلب را تا قبل از شهادتم به هیچ كس نگو می‌ترسم یكی دعا كند تا من شهید نشوم. حالا ببینم آیا تو می‌توانی راز دار خوبی باشی یا نه؟»

راوی: خواهر شهید ابن یامین جهاندار لاشکی
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 23:31 توسط دلسوختگان اهل بییت(ع) |

اوایل سال 72 بود و گرماى فكه.
در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین كانال اول و دوم، مشغول كار بودیم.

چند روزى مى شد كه شهید پیدا نكرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورا مى خواندیم و كار را شروع مى كردیم. گره و مشكل كار را در خود مى جستیم. مطمئن بودیم در توسلهایمان اشكالى وجود دارد.

آن روز صبح، كسى كه زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى كردیم. در میان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در این دنیا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و...

هنگام غروب بود و دم تعطیل كردن كار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها كه در زمین فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهید را از خاك در آوردیم. روزى اى بود كه آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاك. یكى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را كه باز كردیم تا كارت شناسایى و مداركش را خارج كنیم، در كمال حیرت و ناباورى، دیدیم كه یك آینه كوچك، كه پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آینه هایى كه در مشهد، اطراف ضریح مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشك مى ریختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسایى اش فهمیدیم نامش «سید رضا» است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترین چیزى بود.

شهید را كه به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینكه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت:

«پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...».
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 19:38 توسط دلسوختگان اهل بییت(ع) |

هروقت فرصت پيدا مي‌شد مشاعره مي‌کرديم مشاعره که چه عرض کنم هرچه به دهانمان مي‌رسيد مي‌گفتيم اينقدر که چيزي گفته باشيم از کتاب درسي مدرسه، از خودمان، از شعارهاي انقلاب لنگه به لنگه، با وزن و بي‌وزن حرف مفت اگر کسي چيزي مي‌گفت و در ادامه در مي‌ماند،‌ بلافاصله ديگران تکميل‌اش مي‌کردند البته هر طور که مي‌خواستند! يکي مي‌گفت:«روزي ز سر سنگ عقابي به هوا خواست»، ديگري اضافه مي‌کرد :‌از مرد عراقي دوسيگار هما خواست، يکي مي‌گفت : «جواني کجايي که يادت کنم»، نفر بعد ادامه مي‌داد:« تلمبه بگيرم و بادت کنم

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:35 توسط دلسوختگان اهل بییت(ع) |

مقاله فرزند شهید سرلشکر بروجردی :
ما خط شکنان جبهه ایثاریم ترکش خور غم از آتش دیداریم
تا پاتک باطل نزند ضربه به ما در برج نگهبانی حق بیداریم
بسم الله الرحمن الرحیم
لاحول ولاقوه الا بالله العلی العظیم.
سلام من به مسیح کردستان، به منجی کردستان، به شهیدی که آوای ملکوتیش هنوز هم در کوه‌های سر به فلک کشیده و کوچه‌های غریب کردستان طنین‌انداز است. پدرجان تو را بهشتی سپاه نام نهاده اند. هرچند که با تو نبوده‌ام ولی تو را مظلومیت شناختم. مظلومیتی که بوی غربت می‌دهد و شاید علت این همه مظلومیت را بتوان در کردستان و مردمان مظلومش جستجو کرد. سالهاست که یارانت همه از تو می‌گویند، از بزرگی تو، از اخلاص تو، از ایمان تو، امروز حتی سنگ‌ها هم از تو می‌گویند. شاید آنها همه نغمه‌های عارفانه جویبار را شنیده باشند. جویباری که در گذر تاریخ بود. من امروز پس از چهارده سال با دیدن گوشه‌ای از آینه تمام نمای اخلاص تو به بزرگی تو پی برده‌ام. چرا که امروز دنیا را برای تو کوچک می‌یابم و ایمان دارم که شهادت با تمام ابعادش در مقابل عظمت تو ناچیز است. امروز عاشقان، حسرت دنیای شما را می‌خورند. دنیایی که دنیای عشق است. عشقی که بوی معرفت، بوی خون، بوی ایثار و بوی شهادت می‌دهد. پدرجالن تو عشق را برای من تفسیر کردی، تو اخلاص را برای من ترسیم کردی، گفتی که دل فقط خانه خداست. پدرجان به حقیقت، تو در زندگی برای من بهترین استاد بوده‌ای. استادی که به من بهترین درس‌های زندگی را داده است. استادی که مرا در مکتب شهادت تربیت کرده است. پدرجان می‌خواهم از تو بگویم ولی زبانم قاصر است. دعا کن خدای متعال به من لسانی برنده‌تر از شمشیر عنایت فرماید تا با آن بتوانم تمام پرده‌های نفاق را پاره کنم. ای استاد مهربانم، من پیام‌آور خون شما شهدای انقلاب هستم. پیام‌آور خون سی‌وشش هزار شهید استان تهران؛ همان بسیجیان پابرهنه، همانهایی که با نثار خون پاک خود درخت انقلاب را آبیاری کرده‌اند. همان عاشقانی که با نثار خون پاک خود اسلامی تازه را به ما هدیه‌ کرده‌اند. آنهایی که قلبشان به عشق امام می‌تپید. ای استاد مهربانم تو به من درس ولایت دادی. تو به من درس‌های زندگی دادی ولی افسوس که قلب من تحمل شنیدن درس‌های ملکوتی تو را ندارد. پدرجان دعا کن درب شهادت باز شود. چراکه همه آنهایی که زمانی شیر میدان‌های نبرد و پیر جبهه‌های جنگ بوده‌اند از خدا طلب ادامه راه تو را می‌کنند. پدرجان نام تو تا ابد در صفحه خونبار تاریخ انقلاب زنده است و هنوز هم کردستان مردمان مظلومش با دم مسیحایی تو زنده‌اند هنوز هم لبخندهای عرفانی تو بر دل‌های سخت سنگ‌ها نقش بسته است. آری هنوز هم لبخندهای عرفانی تو بر دل‌های سخت سنگ‌ها نقش بسته است. آری هنوز هم کردستان بودی تو را می‌دهد؛ بوی مظلومیت تو، بوی غربت تو، بوی اخلاق تو و من امروز افتخار می‌کنم که فرزند مسیح کردستان هستم.


مقاله سردار هاشمی درباره شهید بروجردی:
پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی و چند روز پس از شروع غائله کردستان با تنی چند از دوستان وارد کرمانشاه شدیم. اخبار درگیری در منطقه کردستان و نواحی اورامانات بویژه شهرسان پاوه سینه به سینه ردوبدل و از طریق رادیو پیگیری می‌شد. تصور ما این بود که چند روزی در آنجا می‌مانیم و ماجرا تمام می‌شود و به تهران برمی‌گردیم. در محیطی که بعدها به نام ستاد پشتیبانی منطقه 7 نامگذاری شد، با دوستان در حال قدم زدن بودیم. شخصی با لباس سپاه، پوتین پوشیده، مرتب با قامتی رشید، چهره‌ای نورانی با موی سر و محاسنی نسبتاً بلند و کمی خاک‌آلوده وارد شد. قبل از اینکه ما او را ببینیم، دیگران به دور او حلقه زده‌ بودند. ما هم آن حلقه را فشرده‌تر کردیم. آن مرد در میان آن حلقه پر از احساسات کسی به جز محمد بروجردی نبود. او با آشنا و غریبه روبوسی و خوش و بش کرد. گویی با همه از سال‌ها قبل آشنا بود. ما هم که به او سلام کردیم، یک یک را در آغوش گرفت و احوالپرسی گرمی کرد.
مدت زمانی در محوطه با بعضی از دره‌های فرماندهی قدم زنان درباره مشکلات منطقه صحبت کرد. نگاه تازه واردان به هر طرف که می‌رفت او را تعقیب می‌کرد و هر لحظه که می‌گذشت بیشتر مجذوب او می‌شدند.
نمی‌دانم این تعبیر از چه کسی است، متعلق به هرکس هست، بسیار زیبا گفته است که «او مانند عیسی مسیح بود». احساس ما این بود که عرصه‌های ایمان و عمل صالح در وجودش موج می‌زد.
آنقدر جذابیت او فوق‌العده بود که بعدها در مقابل سؤال (چه عاملی بیش از هر چیز شما را تحت‌تأثیر قرار داد تا در کردستان محروم خدمت کنید؟) می‌گفتیم، وجود پرمعنویت و شخصیت برجسته‌ای مانند محمد بروجری، نمی‌دانستیم او را چگونه ارزیابی کنیم؟ گاهی وقتها در زندگی انسان اتفاق می‌افتد که در اولین دیدار با کسی شیفته اخلاق و رفتار آن فرد می‌گردد و یا بالاتر بگویم آدمی احساس می‌کند عاشق اوست، بدون اینکه در گذشته با آن شخص کوچکترین سابقه‌ای داشته باشد و شهید بروجردی از این نمونه اشخاص بود، معیارهای او در مورد فضایل افراد معمولی در حد خارق‌العاده‌ای زیاد بود. می‌توان از او به عنوان جاذبترین فرمانده سپاه نام برد.
زمانی که فرمانده غرب شد، کردستان در کوران اشغال مخالفان و معاندان و گروه‌کهای مسلح علیه نظام به سر می‌برد. موقعیت سراسر آشفته کردستان می‌توانست هر انسان مقتدری را از پای درآورد و او معجزه‌اسا با پایمردی و مقاومت وصف‌ناپذیری هم خود ایستادگی کرد و هم دیگران به واسطه این اسطوره ایمان و تقوی ایستادند و منطقه را با مشقت فراوان از لوث وجود ضد انقلاب پاک کردند.
کردستان، وضعیت حساس و وخیم خود را می‌گذراند. هر روز شاهد اعلام موجودیت یک گروه مسلح و مخالف نظام نوپای جمهوری اسلامی بودیم. حمایت‌های استکبار جهانی و غرب از این گروهک‌ها، ائتلاف آنها در مقاطع مختلف و تشکیل جبهه واحد در مقابل نظام اسلامی، بازیچه قراردادن نظریات روحانیون اهل تسنن و تحمیل آن بر مردم مظلوم کرد در جهت کسب اهداف شوم خود با نقاب‌های شوم چپ و راست و تشکیل احزاب مختلف مانند حزب دمکرات، کومله، خبات و گروهک‌های هاجر مدعی حکومت‌های کمونیستی و دمکراتیک با نامه‌های راه کارگر، رنجبران، آهنگر، چلنگر، لیبرال و سازمان منافقین با چهره‌های خشن و نفاق، و صدها چهره آشکار و پنهان، که هر کدام جداگانه شعار فریبنده خودمختاری و کردستان آزاد را سرلوحه فعالیت خود قرار داده و به اصطلاح مبارزات خود را بر این اساس پایه‌گذاری کرده بودند. در برابر ما صف‌آرایی کردند. هیچ روزی را در کردسان بدون حادثه مهم نمی‌گذراندیم، مین‌گذاری ، راهبندان، آدم‌ربایی، حمله به شهر و روستا و پایگاه‌های نظامی، غارت پادگان‌های ارتش، سازمان‌ها، ادارات و اساساً هیچ مقطعه بدون تقدیم عزیزی و شهدای والامقامی در این مسیر، چه از مردم بودمی کردستان و یا عزیزان مهاجر فی‌سبیل‌الله از اقصی نقاط کشور بر ما نمی‌گذشت.
گروه‌های سرکوبگر ضدانقلاب سر برآورده بعد از پیدایش هر انقلابی، عرصه را برای مردم به گونه‌ای تنگ کرده بودند که وقتی در شهرهای کردستان قدم می‌زدی، فراگیری دلمردگی مردم، افسردگی، بی‌روح بودن و تا حد پریشانی فرسوده‌شدن مردم کرد را در رویارویی با فشارهای ضدانقلاب بی رحم احساس می‌کردی.
مجموعاً عملکرد گروهک‌ها زمینه تجزیه کردستان از ایران اسلامی را برای استکبار جهانی فراهم ساخته بود. هر روز دامنه این بحران توسط استکبار غرب وسیعتر می‌شد. در برابر چنین بحران وسیعی شهید بروجردی اعتقاد داشت که آنچه از عهده هرکس ساخته است باید به نفع مردم کردستان خالصانه انجام دهد و خود او از این اعتقاد چیزی کم نمی‌گذاشت. او از ضربه ویرانگری که غائله کردستان بر پیکره جمهوری اسلامی وارد کرده بود آگاه بود و واقعگرایانه حرکت می‌کند و به عنوان فرمانده ارشد منطقه‌ای که نسل‌ها قربانی سلطه خان‌های جاه‌طلب بود با آنها همدردی می‌کرد و برای انزجار از دخالت گروهک‌ها در مسائل داخلی مردم کردستان حساسیت خاصی از خود نشان می‌داد. او گامهای پرشوری برای اصلاح آن منطقه برداشت. بروجردی یکی از مهمترین فرماندهان عصر انقلاب ماست.
موفقیت‌های شگفت‌آور در برابر بحران وسیعی که استکبار در منطقه به وجود آورده بود ناشی از صبر و حلم و توانایی‌های خارق‌العاده شهید بروجردی بود. درباره مسائل کردستان موضعی سخت و منطقی داشت و تحمل هرگونه رنج و مشقت را در این مسیر بر خود هموار کرده بود. با قدرت از نظریات خود که مطمئناً ولایتی بود، دفاع می‌کرد. او مقتدر و فوق‌العاده متواضعانه و باهوش بود. همه برادران سپاه و ارتش به او احترام می‌گذاشتند. ابتکار عمل‌های مثبت او در جهت امنیت واقعی منطقه، رشد حرکت وسیع ضدانقلاب مسلح را کند می‌کرد. عمده‌ترین ابتکار عمل او در برابر ده ها گروهک‌ مسلح، که بحرانی عظیم در جهت تضعیف حکومت مرکزی و نهایتاً براندازی را هدایت می‌کردند، تأسیس سازمان پیشمرگان کرد مسلمان بود که با سازماندهی آنها توانست صف مردم را از صف ضد انقلاب جدا، و با آنها به مصداق بارز «اشداء علی الکفار رحماء بینهم» برخورد کند.
عامل قدرت نظامی او در منطقه رفتار و اخلاق نیک او بود. با اراده‌ای آهنین و مدیریتی کم نظیر نه تنها توان رزمی موجود در بخش وسیعی از منطقه را مبدل به توان رزمی سازمان یافته کرد، بلکه طراح سیاست‌های فرهنگی نیز بود. درست است که بروجردی با چهره نظامی وارد منطقه شد ولی لزوم استقرار امنیت را صرفاً نظامی نمی دید و به لحاظ احترامی که برای مردم کرد قائل بود به فکر رفاه و امنیت آنان بود از راه‌های سیاسی و فرهنگی نقش‌آفرینی می‌کرد.
بروجردی هوشیارانه متوجه ضرورت تحول فرهنگی در منطقه بحرانزده کردستان بود و تفکرات تازه‌ای را سرسختانه در مردم و نیروهای خودی تبلیغ می‌کرد و برای ایجاد تحول پایه‌های آن سامان در بعد فرهنگی نسل تازه‌ای از فرماندهان جوانتر را پرورش داد تا بعد از او مسئولیت بپذیرند و دیدگاه‌های روشن جمهوری اسلامی ایران را تحت رهبری‌های امام خمینی(ره) پیاده کنند. شاید باور نداشته باشید بیشتر جلسات او در تدابیر امنیت منطقه درباره مسائل فرهنگی دور می‌زد. علاقه‌مند بود در سایه وحدت اسلامی، مردم کرد به رفاه عظیم اجتماعی برسند و مردم کردستان به تفکرات صادقانه و مخلصانه این سرباز فداکار امام زمان (عج) پی برده و صمیمانه به او علاقه‌مند بودند. او نیز پیوندی قلبی و عمیقی با مردم مستضعف کرد داشت. آنقدر شوق دیدار مردم کردستان را داشت که وقتی منطقه را برای شرکت در جلسات و سمینار ترک می‌کرد، زودتر از همه فرماندهان به حوزه مأموریت خود باز می‌گشت. گویا هیچ‌وقت علاقه‌مند نبود در هیچ وضعیتی کردستان را ترک کند.
او هدایتگری بود که در بالابردن سطح دانش و بینش با فرماندهان زیر دست عمیقاً ممتاز عمل می‌کرد اگرچه در غالب و چهارچوب خاصی نبود، ولی شیوه‌ای عمل می‌کرد؛ که می‌توان گفت نبوغی تشکل یافته و یا بهتر بگویم هنرمندانه. به همین دلیل او موفقترین فرماندهی بود که توانست فرماندهان لایقی برای سپاه اسلام تربیت کند؛ اگر چه شهادت زودرس او مهلت نداد تا فضیلت‌های برجسته‌اش بیشتر برای آیندگان، تاریخ‌ساز شود اما عمر کوتاه و فوق‌العاده پربرکتش نتیجه بخش، نقش‌آفرینی عمده او در رشد و پویا کردن منطه بزرگ کردستان و هدایت جنگ هشت ساله به وسیله فرماندهان تربیت یافته این مرد بزرگ گردید.
در این بخش از این نوشته، بیان یکی از خاطرات شهید بروجردی، که بیانگر تقوی و استقامت اوست، خالی از لطف نیست. در یکی از روزهای سخت کردستان حدود نیمه‌شب متوجه شدم خودرو شهید بروجردی در پارکینگ ستاد فرماندهی منطقه 7 پارک کرد. من بیدار بودم. وارد راهرو شد. از اتاق بیرون رفتم تا به او سلام کنم و خسته نباشید بگویم. دیدم سر و رویش مانند همیشه خاک آلود است و طبق معمول جواب سلام مرا به گرمی داد. بلافاصله حمام کرد. ساعت حدود یک و نیم شب بود. منتظر ماندم تا از حمام بیرون آمد. گفتم برادر بروجری با بنده فرمایشی ندارید؟ گفت: صبر کن با هم یک دست پینگ‌پنگ بازی کنیم، بعد بخوابیم. گفتم این وقت شب! گفت: چه اشکالی دارد؟ گفتم: خسته‌اید و به استراحت نیاز دارید، گفت: بعد از بازی می‌خوابم. خوب یادم هست که آن شب بازی 18-21 به نفع بروجردی تمام شد. در ورزش هم تبحر لازم را داشت و گاهگاهی که مجال پیدا می‌کرد با تمام مشغله‌ای که داشت به ورزش والیبال و فوتبال هم می‌پرداخت. بعد از بازی پینگ پنگ، آن شب خوابم نبرد. او را در اتاق تعقیب کردم، دیدم، این مرد بزرگ تمام روز را در مأموریت‌های سنگین و جلسات گذرانده و در این ساعت شب به نماز شب ایستاده و با خدای خود راز و نیاز می‌کند. ساعت 5 صبح بیدار شدم برای نماز صبح، متوجه شدم بروجردی نماز صبح را خوانده و ستاد را به قصد مأموریت ترک گفته است.
او از کسانی نبود که زندگی آرام و بدون حادثه‌ای را برگزیند و در هدایت جنگ کردستان همیشه در محاصره بود در اضطراب و خطر. با به کار بردن یک جمله کوتاه و زیبا که تکیه کلامش بود «به لطف خدای بزرگ» موفقیت و پیروزی به دست می‌آورد. در یک جمله باید بگویم وجود و حضور محمد بروجردی در منطقه وسیعی از محرومیت‌های فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و نظامی در واقع بذر معنویت و خدمت در سکوت را در قلمرو فرزندان این آب و خاک رشد داد.
هیچ دگرگونی، اعتقاد او را نسبت به آرمان های انقلاب سست نمی کرد. اگر می‌خواستند از کسی یا گروهی در غیاب آنها حرفی به میان آورند که به شخصیت‌ آنها خدشه‌ای وارد شود بسیار ناراحت می‌شد و قبل از اینکه حرف طرف تمام شود و یا بگذارد نام کسی به میان آید و یا به اصطلاح غیبتی صورت گیرد با لحنی ملایم و تأثیر‌گذار می‌گفت: «برادران سعی نکنید ذهن مرا نسبت به دیگران خراب کنید» و با این جمله زیبا و خداپسندانه در همان لحظه به تمام مشکلات درونی و شخصی پاسداران پایان می‌داد و به احیای نزدیک روابط کاری بین برادران می‌پرداخت.
از دیگر ویژگی‌های ممتاز او می‌توان از قلب رئوف و سرشار از عطوفت حتی نسبت به معاندان با نظام نام برد.
او معمولاً جمعه بعدازظهرها به زندانیان و توابین و گروهک‌های ملحد سرکشی می‌کرد و ساعت‌ها با آنها به صحبت می‌نشست و آنها را هدایت می‌کرد. دوست داشت دعای کمیل را به تنهایی بخواند و زمزمه کند. دیده می‌شد قرآن را در اتاقش به تنهایی باز می کند و دقایق زیادی روی آیات تفکر می کرد. به شعر و شاعری علاقه‌مند بود و اشعار عرفانی زیادی را از مولانا و حافظ و دیگر شعرای بزرگ حفظ بود و در فرصت مناسب به خواندن اشعار نیز می‌پرداخت.
به هیچ وجه و به هیچ عنوان حاضر نمی‌شد برای کسی اسباب زحمت شود. به همین دلیل معمولاً تنها رانندگی می‌کرد و دوستان با خواهش و تمنا از او درخواست می‌کردند با توجه به حجم کارش رانندگی او را به عهده بگیرند و کمتر می‌پذیرفت.
از قرار گرفتن پشت دوربین، مصاحبه و هیاهوی تبلیغاتی بشدت پرهیز می‌کرد تا مبادا خودش مطرح شود و همه افعالش برای خدا و حقیقتاً مصداق کامل حدیث «کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم» بود.
شهید بروجردی در پرتو دین اسلام و مکتب ولایت تربیت یافته و در سراسر زندگی مبارزاتیش در تربیت روح و تقویت اراده و تعدیل غرایز و داشتن ایمان و معرفت پرتوفیق و با استقامت بود و زندگی کاملاً زاهدانه و تأثیر گذار بر روح و جان دوستان خود را گذراند. خدایش او را در اعلا علیین با اولیای خود و جد بزرگوارش پیامبر (ص) محشور گردان.
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:9 توسط دلسوختگان اهل بییت(ع) |

در اواخر سال 1382 يا کاروان دانشجويي براي زيارت و بازديد به اروند کنار منطقه عملياتي والفجر 8 آمده بودند ...
در ميان آنها دختر شهيدي که پدرش در عمليات والفجر 8 در منطقه فاو به شهادت رسيده بود نيز حضور داشت ...
وقتي چشم فرزند شهيد به عکس پدرش افتاد پاي عکس نشسته و شروع به گريه کردن کرد ...
در همين حال يکي از همسنگران پدرش که به عنوان راوي در آنجا حضور داشت متوجه دختر شهيد شد و سراسيمه خود به من رساند و گفت : ...
فرزند شهيد کهنسال پاي عکس پدرش نشسته و به شدت گريه مي کند ...
به اتفاق آن همسنگر شهيد از داخل حسينه صحرائي به سمت فرزند شهيد حرکت کرديم ...
چند قدم مانده بود که با ايشان برسيم مرا شناخت و گفت : ...
خواهش مي کنم جلو نياييد ...
بگذاريد به حال خودم باشم ...
زماني که بابام شهيد شد من يک ساله بودم ... و الآن هجده ساله ام ...
به اندازه هفده سال با بابام حرف دارم ...
ما متأثر شديم و همانجا نشستيم ...و تمام کساني که درآنجا حضور داشتند به گريه افتادند ...
بعد از 15 دقيقه به خدمت ايشان رسيدم ضمن سلام و احوال پرسي گفتم : ...

 

عمو جان ... !
               به مهماني بابا خوش آمدي ...
                                                بابا الآن زنده ... حاضر و ناظرند ...

 

فرزند شهيد گفت : ...
             وقتي مي خواستم به اروند بيايم با مادرم تماس گرفتم تا او را در جريان اين سفر بگذارم ...
وقتي مادرم گوشي را برداشت گفت : ...
                                          دخترم ... !
                                                  من از سفرت اطلاع داشتم ... ؟!
پرسيدم چه طورمادر ... ؟!
پاسخ داد : ...
         ديشب بابات به خوابم آمد و گفت : ...
                                          دخترم داره مياد پيش من ... 
       
راوی عشق ...
رمضان نژاد – احمدي
لشکر 25 کربلا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 7:23 توسط دلسوختگان اهل بییت(ع) |

نماز اول وقت

شهيد مهدي زين الدين به نماز اول وقت بسيار اهميت مي داد. پس از شهادتش يكي از برادران در عالم رويا ديد كه آقا مهدي مشغول زيارت خانه خداست.عده اي هم به دنبالش بودند.

پرسيده بود: شما اينجا چه مي كنيد؟ گفته بود: به خاطر نمازهاي اول وقت كه خواندم در اينجا فرماندهي اينها را به من واگذار كردند.


اخوي مواظب خودت باش

تازه از بيمارستان بيرون آمده بودم.وقتي به منطقه برگشتم بچه ها تپه اي را گرفته بودند.يكي از بچه ها گفت:فرمانده لشكر دستور داده كسي روي خط الرأس نرود.

شب همانطور با لباس شخصي خوابيدم.صبح خواب آلود وخمار از سنگربيرون زدم. آفتاب حسابي پهن شده بود. ...ناگهان چشمم به جواني كم سن و سال افتاد.كلاه سبز كاموايي سرش بود و لباس زرد كره اي تنش.با دوربين روي درختي در خط الرأس مشغول ديده باني بود.

اين را كه ديدم انگار با پتك زده باشند روي سرم.سرش داد كشيدم"آهاي تو خجالت نمي كشي؟بيا پايين ببينم."

يكباره دست از كار كشيد نگاهم كرد. يك نگاه پرمعنا.گفت:چيه اخوي؟گفتم: مي خواهي خودت را به دشمن نشان دهي؟ نمي گويي با اين كار جان چند نفر به خطر مي افته؟! هر كاره اي كه هستي باش مگر برادر زين الدين دستور نداده كسي روي خط الرأس نرود؟! تو رفتي آن بالا چكار؟!

     

گفت:خيلي عصباني هستي؟! گفتم بايد هم باشم.۱۸۰نفر بوديم همه شهيد شدند ...تأمل نكرد و گفت:از كدام گرداني؟ گفتم گردان ضد زره گفت: جرو همان ده پانزده نفري كه......

گفتم شلوغ بازي در نياور بيا پايين اگر هم كاري باشد بچه هاي اطلاعات عمليات خودشان انجام مي دهند.

سرو صدا كه بالا گرفت بچه هاي ديگر هم از سنگر بيرون زدند همين كه از درخت پايين آمد يكي از بچه هاي قم شروع به بوسيدن او و ابراز محبت كرد.بعد خودش آمد طرفم پيشاني ام را بوسيدو گفت خسته نباشيد بچه هاي شما خوب عمل كردند.وقتي خواست برود دستم را محكم فشرد و با خنده گفت: اخوي مواظب خودت باش.من هم با حالت تمسخر گفتم: بهتره شما مواظب خودت باشي او هم خنده اي كرد و رفت.

وقتي او رفت به آن برادر قمي گفتم : او كه بود كه بوسيديش؟گفت: نفهميدي:! گفتم: نه! گفت : آقا مهدي بود كه هرچي از دهانت درآمد به او گفتي!

نا باورانه دنبالش دويدم اما رفته بود هر وقت ياد اين صحنه مي افتم احساس مي كنم كه در برابر كوهي از صبر و با يك قله شرم بر دوشم هستم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 18:16 توسط دلسوختگان اهل بییت(ع) |

شهید سید مرتضی آوینی :

الهي اگر جز سوختگان را به ضيافت عنداللهي نمي‌خواني، ما را بسوز آنچنان که هيچ‌کس را آنگونه نسوخته باشي.............شهادت ذروه بلند تکامل انساني است و خون شهيد سبزينه حيات طيبه اخروي و تربت او دارالشفاي آزادگان، شهدا در جوار رحمت حق شاهدان محفل انس‌اند.......................شهادت پايان نيست، آغاز است، تولدي ديگر است در جهاني فراتر از آنکه عقل زميني به ساحت قدس آن راه يابد. تولد ستاره‌اي است که پرتو نورش عرصه زمان را در مي‌نوردد و زمين را به نور رب‌الارباب اشراق مي‌بخشد.............شهادت قلبي است که خون حيات را در شريان‌هاي سپاه حق مي‌دواند و آن را زنده نگه مي‌دارد.

 

 

شهید سید مرتضی آوینی :

راز خون را جز  شهدا در نمي‌يابند، راز خون در آنجاست که محبوب، خود را به کسي مي‌بخشد که اين راز را دريابد، آن کس که لذت اين سوختن را چشيده ، در اين ماندن و بودن جز ملامت و افسردگي هيچ نمي‌يابد.

 

شهيد بهرام حيدري:

شهيد مي‌سوزد و جامعه را مي‌سوزاند، منطق شهيد منطق سوختن و روشن کردن جامعه است.

 

شهيد حسين شيرازي:

شهيد يعني حاضر، گواه، شاهد، الگو و شهادت حرکتي است در گريز از پوسيدگي‌ها که شهادت اوج حرکت يک انسان است.

 

شهيد سيد عمران حسيني:

شهيد يعني شاهد، شهيد يعني ناظر، شهيد يعني هميشه جاويد، شهيد يعني کسي که جان و مال و خانه خود را رها کرده و براي رضاي خدا و در راه خدا با دشمن دين و مکتب مي‌جنگد

شهيد مطهري:

خون شهيد هدر نمي‌رود خون شهيد نمي‌ريزد خون شهيد هر قطره‌اش تبديل به صدها قطره و هزارها قطره بلکه به دريايي از خون مي‌شود و در پيکر اجتماع وارد مي‌شود.

شهيد همت:

شهادت، زيباترين، بالنده‌ترين و نغزترين کلام در تاريخ بشريت است، شهادت بهترين و روشن‌ترين معني حقيقي توحيد است و تاريخ تشيع خونين‌ترين و گوياترين تابلو نمايانگر شکوه و عظمت شهيد است.

شهيد حسين اسلاميت :

شهادت مهمترين و بالاترين آرزوي يک مؤمن است. يعني آن را مي‌توان نهايت درجه تکامل يک مؤمن خالص قرار دارد که به محبوب خويش عزيزترين و دوست داشتني‌ترين سرمايه‌ي خود را هديه مي‌کند.

 

شهيد محسن نوبخت:

شهيد در خون خود مهر مي‌نهد تا در معراج انسانيت گام گذارد. او افتادن در خون خويش را مي‌آزمايد، تا آموزگار رفتن شود. او نداي هل من ناصر ينصرني، حسين زمان را لبيک مي‌گويد تا ناصر بر دين خدا و انقلاب باشد. شهيد از خويش مي‌رهد تا در خويش ماندگان را برهاند.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 11:15 توسط دلسوختگان اهل بییت(ع) |

شهيد سيد مرتضي آويني

شلمچه گرم است، به گرماي کربلا، و لفظ گرم هرگز به گرماي کربلا نيست، شلمچه از گرم هم گرم‌تر است. آفتاب تشنه است، سايه هم تشنه است، و در آن گرما حتي يخ هم تشنه است. سايه‌اي نيست که تن‌ها را پناه دهد، و اگر هم باشد تو خود را به سايه مسپار، چشم‌ها مي‌سوزد. پلک‌ها سنگين و روح خوش دارد، که تن را در اين گرما واگذارد و خود به عالم خواب بگريزد، عالم خواب گرم نيست و تشنگي را نيز در آنجا راهي نيست.

شهيد احد رضا احمدي

وقتي زمين تفتيده کوير از شدت تشنگي بيهوش شده بود، و آفتاب بي رحم،‌ تمامي شعاع‌هايش را به کوير دوخته بود، پيکر کوير آرام از درز چشمان بي‌رمقش قامت بلند خورشيد را ورانداز کرد و زير لب آفتاب را نفرين نمود. آري اي آب، وقتي ريشه‌هاي خشکيده بوته‌هاي صحرا در انتظار قدومت بي‌حال شدند و کم‌کم از آمدن تو نااميد، آن هنگام که دنيا برايشان تيره و تار بود، (اي آب) نبودي که ببيني که چگونه رخسار اصغر (ع) از فرط تشنگي دگرگون شد، نبودي که ببيني چگونه حسين (ع) را به حلقومي خشکيده آن هم خشکيده تر از روح کوير کشتند

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 11:9 توسط دلسوختگان اهل بییت(ع) |

شهیدآوینی

 

بسيج قبله آمال همه كساني است كه حقيقت انتظار موعود را دريافته‌اند و مي دانند كه جز اين راه هرچه هست نقش خيال بر آب باطل زدن است»اين نوجوانان كعبه آمال مسلمين هستند، دشمن به خيال واهي خودش گمان مي‌دارد آنان را از ولايت دور ساخته است اما پژواك صدايشان آنروز تمام ماهواره‌هاي دنيا را لرزاند.((واي اگر خامنه‌اي حكم جهادم دهد، ارتش دنيا نتواند كه جوابم دهد)) جوانان مظهر پيروي ولايت‌اند و اين مطيع بودن را از ابوالفضل العباس (ع) آموخته‌اند، بدانيد كه فرزندان ما در خردسالي در مكتب حسين (ع) و در ظهر عاشورا وفاداري را از ياران مولاي خويش آموخته‌اند و اين درسي نيست كه هيچ كودك شيعه و مسلماني فراموش كند».
«
امت مسلمان ايران اكنون آئينه‌اي است كه نور حق در آن جلوه كرده است و همين نور مي‌رود تا از مشرق وجود طلوع كند و آسمان تاريخ را به جلوه عدل بياورد/

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 11:7 توسط دلسوختگان اهل بییت(ع) |