هروقت فرصت پيدا ميشد مشاعره ميکرديم مشاعره که چه عرض کنم هرچه به دهانمان ميرسيد ميگفتيم اينقدر که چيزي گفته باشيم از کتاب درسي مدرسه، از خودمان، از شعارهاي انقلاب لنگه به لنگه، با وزن و بيوزن حرف مفت اگر کسي چيزي ميگفت و در ادامه در ميماند، بلافاصله ديگران تکميلاش ميکردند البته هر طور که ميخواستند! يکي ميگفت:«روزي ز سر سنگ عقابي به هوا خواست»، ديگري اضافه ميکرد :از مرد عراقي دوسيگار هما خواست، يکي ميگفت : «جواني کجايي که يادت کنم»، نفر بعد ادامه ميداد:« تلمبه بگيرم و بادت کنم
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:35 توسط دلسوختگان اهل بییت(ع)
|